"پاییزی سبز"

"صدای پاتون تو کوچه مون باز طنین انداز شد"

 
نویسنده : نازیلا سالاری - ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۸
 

*ماهی کوچک من که در چنگ تو اسير است،

       به دنيای تو آدمی نياز ندارد،

            او را رها کن و بسپار به دريای آبی زندگی.....*

سلام به همه مهربونا ،بالاخره اومدم.درسته ديره ولی اومدم.آنقدر روزام پره که سر گيجه گرفتم . ۳ هفته از اومدنم به دانشگاه گذشته و يه برنامه خيلی پر دارم.وارد يه مرحله جديد از زندگيم شدم و همين مرحله باعث شد زندگيم از اين رو به اون رو بشه و مسير زندگيم کاملا عوض شد . به همين سادگی!اينا رو هم چون مهديه گلم گفته بود بنويسم نوشتم ها!

تو اين دنيا اون روی زندگی رو ديدم،رويی که اصلا فکر نمی کردم وجود خارجی داشته باشه،ولی حالا دارم از نزديک لمسش می کنم.يه حس خيلی قشنگی دارم،الان ديگه می دونم از زندگيم چی ميخوام و هدفم چيه،حالا ديگه زندگيمو دارم با دستای خودم می سازم.تمام بديهای گذشته رو بيرون ريختم و دارم تمام زيباييهای کائنات و لمس ميکنم. زيبايی و عشق حقيقی.

مهديه عزيزم ميدونم که اين متنو بارها و بارها می خونی،پس صادقانه ميگم که درسته ازت دورم ولی مطمئن باش هيچوقت ،هيچ جانشينی برات در تمام اين کره خاکی نمی تونم پيدا کنم و هميشه برای سلامتی و موفقيتت دعا می کنم.برات آرزوی شادی می کنم چون هميشه چه در لحظات شادی ،چه در لحظات غم تو در کنار من بودی.

               خدايا ما رو در پناه خودت بگير.....

                                                تا بعد.........

                    --------------------------------------------------------

تکليف تمام ترانه های من

      از همين باران يکريز خاطره 

                 معلوم است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

                             سلام يعنی خداحافظ!                  


 
comment نظرات ()